امروز : یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶
تاریخ : ۱۳۹۶/۰۴/۲۵ - ۱۶:۴۷ نسخه چاپی ذخیره فایل ارسال به دوستان

دکترفلاحت پیشه: شایعاتی لایق خود و خانواده‌ های خود را در مورد بنده پراکنده اند

دکترفلاحت پیشه: شایعاتی لایق خود و خانواده‌ های خود را در مورد بنده پراکنده اند   مطلب زیر به قلم دکتر فلاحت پیشه و برگرفته از کانال خبری ایشان می باشد. کرمانشاه دیلی:  دوازدهم رمضان امسال حدود ساعت 10 صبح سرکار خانم چنارانی نماینده نیشابور سراسیمه وارد صحن مجلس شد و گفت: “داعشی ها وارد […]

دکترفلاحت پیشه: شایعاتی لایق خود و خانواده‌ های خود را در مورد بنده پراکنده اند

 فلاحت پیشه

مطلب زیر به قلم دکتر فلاحت پیشه و برگرفته از کانال خبری ایشان می باشد.

کرمانشاه دیلی:  دوازدهم رمضان امسال حدود ساعت 10 صبح سرکار خانم چنارانی نماینده نیشابور سراسیمه وارد صحن مجلس شد و گفت: “داعشی ها وارد مجلس شده اند و دارند همه را می کشند” باور نمی کردیم کسی از “دژ مجلس” بگذرد، به شوخی گفتم خانم نگران نباش حتما تروریست های سال گذشته دنبال من آمده اند،با شما کاری ندارند.
چند دقیقه بعد آقای کرمپور نماینده دیگر مجلس با پیراهن خونین وارد شد…
تروریست ها از همه ی”گیت ها” گذشته ، اما راه را اشتباهی رفته بودند وگرنه تنها 30 ثانیه تا جایگاه تماشاگران مشرف بر صحن علنی مجلس فاصله داشتند.
بعد از اینکه آنها طبقه چهارم ساختمان ملاقات مردمی گیر افتادند،نیروهای زیادی درب مجلس را کنترل کردند و در عمل خطر رفع شده بود ،اما هنوز اغلب نگران بودند چون صدای گلوله در معابر مجلس شنیده می شد و جالب اینکه همگان سراغ من می آمدند و میگفتند:چطور مظلومانه رگبار 197 گلوله تروریست ها را تحمل کرده بودید؟
در آن ایام همشهریان عزیزی که با بنده تماس می گرفتند؛ به راحتی می توانستند “بغض” گلویم را احساس کنند، در آن چند ساعت فقط برای مظلومیت خودم،یاران شهیدم و جانبازم گریه می کردم.
یکسال پیش ساعت 14 بیستم تیر ماه برای حل مشکلات مردم شریف ریجاب عازم آن منطقه بودیم،از فرامرز اکبری فرماندار محترم شهرستان خواهش کردم همراه هیأت نباشد. چون پایش شکسته بود، نپذیرفتند و به دلیل وضعیت جسمی اش در صندلی جلو ماشین سوزوکی فرمانداری نشست. شهید کرمی راننده این خودرو فرمانداری بود. پای پله ها شهید نیک عزم بنده را کنار کشید و گفت: دکتر پرور همراه ماست، شما هم داخل ماشین ما بشینید. عذرخواهی کردم و گفتم به خاطر فرماندار و سید فرزاد افضلی مدیرکل محترم شیلات،رفت را خدمت آقایان و برگشت را با شما هستم.
ماشین ما که راه افتاد دکتر نیک عزم درب عقب را باز کرد و گفت: دکتر اجازه بده دکتر پرور هم کنار شما بنشیند و مسأله ای را با شما در میان بگذارد. به این ترتیب مسافران ماشین هدف، بنده،آقایان دکتر پرور،سید فرزاد افضلی،فرامرز اکبری و شهید کرمی بودند.
در طول مسیر گرم صحبت با اقایان بودم . و در یکی از پیچ های اول جاده ریجاب به یکباره گلوله باران شدیم و با اولین گلوله فریاد فرامرز بلند شد و به زبان کردی و مکرر می‌گفت: وای مادر دلم… با همان حالش با فرماندهی سپاه منطقه تماس گرفت و گفت: ترا بخدا به دادمان برسید قتل عاممان کردند.
صدایی از شهید کرمی بلند نشد بعدا فهمیدم این جوان مظلوم حتی فرصت فریاد زدن هم پیدا نکرده بود. همه خودمان را به کف ماشین انداختیم از هفت متری ناجوانمردانه مارا به رگبار بسته بودند. دود و ترکش شیشه و بوی باروت و فریاد عزیزانی که همه مرا صدا می‌زدند تلخ ترین لحظات زندگیم را رسم می کرد. بعد از حدود دو دقیقه مرگبار به یکباره صدای گلوله قطع شد. پرور گفت: دکتر آمدند تیر خلاص را بزنند. فقط گفتم پناه بر خدا چون آه و ناله فرامرز قطع نمی شد؛ گفتم فرامرز کمی دندان روی جگر بزار، تا فکر کنند کشته شده ایم وگرنه می آیند تیر خلاص را می‌زنند.

همه باهم به نجوا شهادتین را به زبان آوردیم. در آن آخرین لحظه عمرم، به دین هایم فکر می کردم و دلتنگ همسر و سه فرزندم;
همسرم؛ در نبودم تمام مشغله های زندگی ام به گردنش است.
زینب؛ مظلوم ترین فرزندم که هیچوقت نتوانست از من گلایه کند و در آن لحظات این جمله اش آزارم میداد که یکبار به خواهش گفت ; “بابا حداقل امشب شام را توی خونه باهم بخوریم.
زهرا؛ که معترض بود که بابا چرا همیشه نیستی
رضا؛ که وقتی شنیده بود دشمنان قصد جانم را دارند گفت: بابا بزار من برم باهاشون صحبت کنم تو را نکشند.
و روح الله برادر مظلومم که در کارخانه کاشی از کارگری اخراج شد و چون برادر فلاحت پیشه بود حقش را ندادند و گفت; به حرمت و آبروی تو شکایت نکردم. کارخانه ای که گفتند مال فلاحت پیشه است،به کانون نامردی دشمنانش تبدیل شد.
شهادت اول و دوم را خواندم، اشهد ان لاالله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله اما همینکه خواستم شهادت سوم(اشهد ان علی ولی الله) را به زبان بیاورم. چهره و صدای مرحوم پدرم به من قوت بخشید،که بعد از شایعه تصادفم در دوره اول نمایندگی که نامردان دیگری آن را پراکنده بودند و منجر به سکته مرحوم مادرم شدند،گفت: “من باور نکردم چون تو بیمه ابوالفضلی”
خدا می داند چنان قوت قلبی گرفتم که شهادت سوم را به زبان نیاوردم. پیش از رسیدن تروریست ها برای زدن تیر خلاص، به یکباره ماشین شروع به حرکت کرد، و در سرپایینی جاده ریجاب به سمت پرتگاه چند صد متری راه افتاد. بلافاصله ماشین را به رگبار بستند،یکی از گلوله ها که موی سر مرا سوزاند بود به پای سید فرزاد برخورد کرد و خون محل اصابت به صورت و سینه ام پاشیده شد. سید مظلومانه فریاد می زد دکتر پام آتیش گرفت ترا بخدا یه کاری بکن.
تیراندازی ادامه داشت،ماشین از آسفالت خارج شد و به سمت پرتگاه وارد شانه خاکی شد. فرامرز که با اصابت دو گلوله به کف جلوی صندلی شاگرد افتاده بود داد زد: کرمی فرمان را بچرخان الان سقوط می کنیم. گفتم:فرامرز کرمی شهید شده خودم فرمان را می چرخانم. دستم را بالابردم و فرمان راگرفتم دستم را نشانه گرفت تا نتوانم فرمان را بچرخانم و با اصابت گلوله به دستم دوباره خودم را به کف ماشین انداختم. خداکمک کرد که بدون هرگونه دید فرمان به سمتی چرخیده بودکه ماشین سقوط نکند .ماشین بعد از عقب نشینی در شانه خاکی،به صخره ای خورد و ایستاد. یکی از تروریست ها فریاد میزند که فرار کنیم الان نیروها می رسند، اما دیگری که رنگ پیراهن مرا هنگام چرخاندن فرمان دیده بود می گوید: “فلاحت پیشه هنوز زنده است.”
اسلحه او قفل می کند و چندبار قنداق اسلحه را روی آسفالت می کوبد، اما نتیجه ای حاصل نمی شود و تروریست ها فرار می کنند…

…در داخل ماشین دوستانم را صدا زدم،فقط پرور سالم بود. گفتم درب ماشین را باز کن تروریست ها رفتند، بخش دیگر مظلومیت ما اینجا بود،نه “حمایتی” و نه “کمکی” ؛ فقط آقایان محمدی و رضایی بخشدار و معاون فرماندار دالاهو به کمک ما آمدند. به سید فرزاد گفتم :غلامرضا گلوله های زیادی خورده، اجازه بدید اول اورا از خودرو خارج کنیم. درب سمت او به صخره گیر کرده بود.به ناچار فرامرز را روی زمین گذاشتم در حالیکه به شدت آه و ناله می کرد و خونریزی داشت.
نبض کرمی را گرفتم، به رضایی گفتم :زنده است اما رضایی دست زیر گلوی او گذاشت و گفت دکتر :شهید شده؛ باور نکردم. سرش را روی شانه ام گذاشتم و گفتم: ,”دردت بجانم یکم دوام بیار نمیذارم بمیری، میبرمت بیمارستان… سرش افتاد رو سینه ام، با چشمای باز و مظلومانه شهید شد”؛
در حالیکه گریه میکردیم سراغ فرامرز رفتیم من شانه و پرور پاهایش را گرفته بود و به سمت جاده آسفالت حملش کردیم.
فریاد می زد: “حشمت، حشمت را کشتند؛بروید او را بیاورید.” در حالیکه برای غلامرضا گریه میکردم، گفتم فرامرز دردت بجانم من زنده ام نگران نباش.
کنار جاده آسفالت رسیدیم یک ماشین پراید ایستاد،جوانی حدود 20سال و مردی حدود 40ساله؛
پسرجوان گریه میکرد و گفت: دکتر من جزو ستاد ریجاب شما بودم، تو را بخدا تا نکشتنت بیا فراریت بدم. بوسیدمش و گفتم من حالم خوبه یکی از مجروح ها را ببر. مرد همراهش هم مدام دستش را می کشید و می گفت :بابا بیا بریم، الان برمی گردن فلاحت پیشه را می کشند چرا می خواهی من و خودتو به کشتن بدی؟!
سید فرزاد هم از شدت درد فریاد می زد. تمام رگ و ریشه های پنجه پایش با گلوله دو زمانه تروریست ها متلاشی شده بود. او را هم به کنار آسفالت منتقل کردیم  و سرانجام بعد از حدود هفت دقیقه ماشین اسکورت نیروی انتظامی آمد.
به من گفتند:هدف تویی، بیا تو را از معرکه نجات بدهیم. عصبانی شدم و گفتم:”شما بروید دنبال تروریست ها نزدیک اند.”
 به تدریج ماشین های پایین جاده رسیدند، فرامرز ، سید و شهید کرمی را اعزام کردیم و خودم ماندم.
از تهران و کرمانشاه و هرجایی که تماس می گرفتند، از معرکه خارج شو،میگفتم تا ماشین های دولت را تحویل نیروهای نظامی و انتظامی ندهم سر صحنه می مانم  و ماندم.
بیش از نیم ساعت گذشت فرشاد بختیاری از سمت ریجاب به ما رسید و فریاد زد دکتر بیا از اینجا بریم قتلگاهه، گفتم :بقیه حالشان چطوره؟ گفت:دکتر حجت و حاجی جاسم تیر خوردند داریم میبریمشون، مشکلی ندارند.
برای آنکه با او هم نروم با عصبانیت فریاد زدم زود مجروحان را به بیمارستان برسان و رفت…و بعد از آمدن نیروی انتظامی، به سمت بیمارستان دالاهو حرکت کردم…

خاطره مظلومیت خود و عزیزترین رفیقانم را گفتم تا شاید قدر فلسفه زنده ماندنم را برای خودم بازگو کنم.
خدا می‌داند دیگر دنیا، مافیها و مافیایش برایم ارزشی ندارد.
در طول این مدت شبانه روز تلاش کردم تا طرح های مرده و کما رفته شهرم را احیا کنم شاید اینگونه دل خود را خوش نگه داشته باشم که به این دلیل توفیق شهادت نداشته ام.
بیستم این ماه باید سالگرد شهادت من می بود، که نشد.
آمدم تا سالگرد دوستانم را برگزار کنم. دیدم تروریست ها هنوز زنده اند. آنها پارسال قصد “جانم” کرده بودند و امسال قصد “آبرویم” را دارند. شایعاتی لایق خود و خانواده‌ های خود را در مورد بنده پراکنده بودند که قضاوتش را به خدا واگذار کرده‌ام.
شما که می بینید من جانم را برای شهرم بر طبق اخلاص گذاشته ام،به آبرویم چکار دارید؟
ای ناجوانمردان، در ناعادلانه ترین رقابت های انتخاباتی قلب مرا شکستید، این مردم شریف پوزه هایتان را بر زمین مالیدند و تبانی ها و خیانت هایتان به شهر و دیارمان را افشا کردند. با وجود همه کارشکنی ها و فضاسازی هایتان برنامه های عمرانی و توسعه شهرم را پیش بردم. هر روز می بینید که در کوران تحولات “سیاسی” “اقتصادی” و تصمیمات “حیاتی” مملکت با نام “شهر” و “استانم” می درخشم و به جای شما؛ نخبگان و مردمان دیگر شهرهای ایران اسلامی به “فرزنداسلام آبادغرب” افتخار می کنند.
با شهادت یارانم، قلب مرا شکستید و برای همیشه داغدارام کردید، دو بار با انتشار شایعه مرگ من، مادر مظلومم را سکته دادید، با دعوای کاذب هنگام انتخابات 1388، شش سال به ناحق علیه من در دادگاه پرونده سازی کردید و گفتید: “پرونده را کش دهیم تا “غرورش” را بشکنیم و با حکمی برای همیشه رد صلاحیتش کنیم.
البته در دل همان محافل توطئه گفته بودید: “این لامصب از لحاظ اقتصادی پاک است، نمی شود علیه اش پرونده سازی کرد”
این مظلومیت تاریخیم است که پاک بودن، قدرت، کارآمدی و درخششم منجر به حسادت بی پایان “ناجوانمردان” علیه من شده است…

  • مطالب مرتبط را در لینک های زیر بخوانید:

 

اظهارت جدید فلاحت پیشه: به دلیل بی عرضگی بعضی‎ها مدیون 2 جوان شدیم/ترسیدند و دنبال ماشین این تروریست ها هم نرفتند/راننده اصلا نفس نکشید و در لحظه جان باخت/من خودم را پشت صندلی مخفی کردم و اصلا تیر نخوردم/دستم مورد اصابت گلوله قرار گرفت

 

جزیات بیشتر حادثه تروریستی ریجاب دالاهو از زبان دکتر فلاحت پیشه: تیراندازی به سمت خودروی ما ۷ دقیقه ادامه داشت/ انتصاب حادثه به مردم منطقه دروغ است/ برای لاریجانی متاسفم/ من برای رسانه ملی متاسفم/پژاک از متهمان اصلی است

 

 

ارسال دیدگاه

خبرنگار ریژاونیوز باشید
قطع شمار ریژاو
نشریه آنلاین زنان ریژاو
جذب تبلیغات
تیتر نیوز
کمک به  برنامه جهانی غذا