امروز : جمعه ۵ دی ۱۳۹۳
تاریخ : ۱۳۹۳/۱۰/۰۵ - ۱۷:۲۷ نسخه چاپی ذخیره فایل ارسال به دوستان

روزهای خسته‌ی زمستان ریژاو

فصل ها سفیران پروردگارند بر زمین تا انسان هارا روزهای تکراری ملول نکند وبا آمد ورفت هر فصل بفهمیم ، هیچ چیز برای همیشه ماندنی نیست! حتی زمستان که سرمایش بند بند استخوان را هم می لرزاند . هر فصل آیتی است تا نشانه های خدا ، یادمان بیندازد که خدا در رنگ رنگی روزهای […]

فصل ها سفیران پروردگارند بر زمین تا انسان هارا روزهای تکراری ملول نکند وبا آمد ورفت هر فصل بفهمیم ، هیچ چیز برای همیشه ماندنی نیست!

حتی زمستان که سرمایش بند بند استخوان را هم می لرزاند . هر فصل آیتی است تا نشانه های خدا ، یادمان بیندازد که خدا در رنگ رنگی روزهای زمستانی وتابستانی هم هست.
اندوه ورخوت زمستان با شب های بلند ، روزهای کوتاه وآسمان همیشه ایری…شاید لحظه های سخت تنهایی و گناه را برای انسان تداعی می کند.
روز های شاد بهار ، رعدوبرق آسمان زندگی و گذشت پرشتاب لحظه های کامرانی وتابستان وگرما وپرباریش روزهای سخت کوشی وتلاش وپاییز وشمردن جوجه های آخر کارهم یادمان می اندازد که نباید به هیچ چیز دل بست که همه چیز باپایانی سنگین می روند وباز نمی گردند.

همه چیز این روزها به هم ارتباط دارد ، همه ی حرکات حتی افتادن برگی از درخت ، شُرشُرباران و فرود آمدن برف می تواند تکه ای از قصه ی زندگی آدم ها باشد.

زمستان که از راه می رسد ، خیال می کنیم هرگز تمام نمی شود !شب های بی پایانش با غروب غمگین وعصرهای پر اندوهش خاطرمان رامکدر می کند جوری که این دلتنگی آن چنان حالمان را می گیرد که برای فرار ازآن گاهی خودمان را به خواب می زنیم . همان خوابی که غنچه ها رابا ابدیت برگ همخوان کرده و فرمان سکوت وتسلیم دشت ها را خوانده و حکمرانی بی رقیب سرما و سوز سرد که پادشاهی سفید برف را تثبیت می کند !

و چقدر دلمان برای بهار تنگ می شود که پشت پرچین باغ چمبره زده و چشم های قشنگش منتظر اذن ورود است…

ناگهان سیطره ی سرد یخ باگرم شدن خاک و نفس های زمین تمام می شود . خاک رازها رابرملا می کندو دانه های خجالتی بی واهمه ی سختی سنگ بر می اورند وچشمه قُل قُل های بی وقفه اش ترانه می خواند که بهار منتظر است…در واژه ها را بگشایید که دیگر تعلل بی معناست…!با آمدن بهار گویی مقام زمستان را فراموش می کنیم ، انگار نه انگار این ما بودیم ،که با حسرت از بهار می گفتیم وبرای آمدنش بی قرار بودیم!

پنجره هاراباز می کنیم تا هوای تازه ی بهار تمام کهنگی زمستان را از دیوارها بگیرد ، تا بوی خوش شکوفه ها باعطر جان فزایش حکایت مرگ آور زمستان را از خاطره ها ببرد !

همه چیزدر تکاپوست ، صدای باز شدن و ترک خوردن غنچه ها ، بوی سحرانگیز گل های رنگ رنگ باغ تمام فضا را تسخیر کرده و جیک جیک بی وقفه ی پرنده گان مهاجر به آشیان بازگشته اندما را به سرزمینی از خیال ها یمان می برد که گویی از آن تبعید شده ایم … و این آغاز همان حسرتی است که بی جا نیست ! ماتبعیدیانی هستیم که از مینوی بی بدیل خداوند رانده شده ایم ، چراکه این مجازات همان نافرمانی است که به واسطه ی آن به حسرتکده ی زمین تبعید شدیم !

باد از راه می رسد ، خاک بیدار می شود ، ابر بی وقفه می بارد ، دشت فریاد می زند ،کوه ، صخره وحتی سنگ سبز می شود …آن چنان که گویی آسمان وزمین به هم گره خورده اند ویکسره سبز شده اند …

سارها می خوانند ،کبک ها می رقصند ، پیچک ها بردرخت می پیچند ونیلوفر ها خنده می زنند … همه جاهمه چیز یکصدا بهاررا صدا می کنند …

وبهار از راه می رسد … با همهمه ای که همه راانگشت به دهان کرده ودفتر زیبایی ها گشوده می شود که بیایید وبا طبیعت همرنگ شوید که اینجا تنها جایی است که رنگ رنگی زیباست ! این همه از بهار گفتم، ازفصل ها گفتم تا به اینجا برسم که زیبای من «ریژاو» (ریژاو) با تمام سخاوتش چشم به راه شماست تا خستگی روزهای زمستان را در آغوش سترگش به درکنید .

اگرچه رونق سال های گذشته را ندارد و خودش با طمطراق دهکده ی توریستی چشم به راه همت دولتمردان است . اماباز هم مهربانی وصبور و مهمان نواز است و…

ریژاو ، اولین منطقه ای است که با جاذبه هایش مسافران ومهمان ها رابه سوی خودش می خواند ، بی توقع نوازشی ، حتی تشکری ، دامن افشانده که اینجابرای دور شدن از غم ها برای همه جا هست .

ریژاو منتظر چرخیدن و رقصیدن ودویدن پاهای کوچیک بچه هایی است که پشت پنجره های بسته ، بهار را چشم به راه بوده اند ، ریژاو با آبشار بی نظیرش وباغ های بی رقیبش تورا می خواند که آلبوم شگفتی های خلقت را بگشا و بی محابا پای برزمین بسای که دلتنگی ها دیگر معنا نداردکه اینجا تنها وتنها مسیری برای دلخوشی وشادی است و گم می شوند دفترچه ی خاطرات زمستان که با اندوه هایمان رقم خورده بود …

از پیچ جاده که می پیچی، مسیری مارپیچ تورا مهبوت می کند ، سمفونی آواز باد و باران وکوه به رهبری توکه ارکستر طبیعت را هدایت می کنی وچشم هایی که مات می شوند و تا انتهای شهر وسوسه ورویا می رود که به خودت می آیی: این جا تکه ای از بهشت«ریژاو»است.

ریژاو چشم به راه توست ، بهار رابا او باش.

کتایون محمودی – ریژاو نیوز

Share
دیدگاه بینندگان
ارسال دیدگاه

خبرنگار ریژاونیوز باشید
قطع شمار ریژاو
نشریه آنلاین زنان ریژاو
جذب تبلیغات
تیتر نیوز
کمک به  برنامه جهانی غذا